خرید بک لینک
پارت اول- حرفایی که به سحر زدم فقط منطق و ایده آل من نبود... حقیقت محض بود... هر آدمی جایی زندگی میکنه که قلبش باشه! گاهی برای ما خیلی کارا سخته... اما وقتی هدفت باشه و مسیر زندگیت مجبور میشی بهش. همه ی ما کوچ می کنیم. همه ی ماهایی که هدف داریم بخاطر هدف کوچ میکنیم از ساعتای فراغت، از خوش گذروندن با فامیل، از دورهمی ها، از دور دورا، از پاساژ گردیا، از بودن کنار خانواده و از شهر و دیارمون...و همه مون خوب میدونیم، قیمت زیادی داره بدست آوردن اونی که تو ذهن و قلب ماست. پس می پذیریمش. پس می جنگیم براش. آدمایی که امشب کنار من نشسته بودن خوب میفهمن این حرفا رو. من سال ها پیش باید کنارشون می بودم... خیلی سال پیش! از شونزده سالگی دقیقا! من باید این مسیر و از همون موقع طی می کردم و نکردم و دلیل داشت و نسبتا منطقی بود و نسبتا غیر منطقی و بهرحال اتفاقی بود که رخ داد...من از شونزده سالگی پر شور و پر حرارت و پر کار و پر انگیزم باید تو اون جمع می بودم اما تو بیست و پنج سالگی بهشون رسیدم. پنچر و داغون و اسقاطی! در حالی که دو ساله عین بچه های پنج ساله قلم دستم میگیرم و انقد میلرزه و میلرزه که آخرش می افته از دستم... میخندم به کارای خدا که یا دندون میده و نون نمیده و یا نون میده وقتی بی دندون موندی... اما حالا که اینجام. حالا که رسیدم. بی روح هرچند... کاش تلاش اینجای زندگیم جواب بده و به موقع اتفاق

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 12:57

مامان انقدر از رنگ قهوه ای بدش می اومد که هیچ وقت نتونست کت و شلوار قهوه ای که بابا روز نامزدیشون تنش کرده بود و آرمان هاش و با خاک یکی کرده بود هضم کنه. عوض تلافیشم دیگه هیچ وقت نذاشت بابا هیچ لباس قهوه ای بخره. یا کفش یا کیف و حتی کمربند و کیف پول. منم که دختر بودم و طبق اصول مامان اصلا حق نداشتم از رنگای کدر و مرده و تیره استفاده کنم و همیشه بخاطر علاقه بینهایتی که به سرمه ای داشتم باهم بحث داشتیم و گاهی من موفق به خرید میشدم و گاهی مامان پیروز جدال.اون روز که داشتیم تو طرقبه رگالا رو میگشتیم یهو چشمم به بلوزه خورد. اینقد ملوس و مامانی بود که اصلا یادم رفت چه رنگیه. سریع برداشتم بردم سمت مامان و تا دستمو دراز کردم دیدم ای وای! قهوه ایه که!! و در ادامه خیلی مظلومانه گفتم مامان خیلی قشنگه ولیا... این چین چینیاشو ببین! گفت آخه قهوه ای؟؟؟!!! و نهایتا به دلیل اینکه اولین و آخرین بارم بود مخالفت شدیدی نکرد چون میدونست خودمم به غایت از این رنگ متنفرم و حتما خیلی دوست داشتمش که به خریدنش راضی شدم. داشتیم میرفتیم سمت صندوق که یه خانومه اومد گفت ببخشید اینی که برداشتین لباس بارداریه ها!و من در حالی که از جای جای صورتم یا قمر بنی هاشم گفتن عجیبی برمیخواست برگشتم سمت مامان! دیدم جلو دهنشو گرفته که صدای خندش نپیچه! گفتم خب میرم بذارم سر جاش. گفت نه بابا... حالا دو تا چین اضافه داره کی میفهمه

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 12:57

امشب جزو اون شبای سخته...قاعدتا باید میتونستم پست و تو همین جمله تموم کنم. اما همیشه از خودم انتظار یه آدم ایده آل تر و دارم و هی نمیتونم اونقدر که میخوام ایده آل باشم. همیشه مشکلم با زندگیم همین بوده. بعد 8 سال تازه دیشب فهمیدم من نباید تو سن 17 سالگی واسه داداش خفن ترین تنظیم کننده ایران اونقد ادا اطوار در میاوردم... تازه دیشب یادم اومد چقد محسن اصرار داشت قبل چیده شدن ترکای اون آلبوم لعنتی به مهدی زنگ بزنه که پای امیر واسه انتخاب کارا وسط نیاد و چقد من سرتق بودم و تهدیدش کردم به اینکه اگه زنگ بزنی دیگه ارتباطی بین ما نخواهد بود... که چقد ندا رو مسخره کردم که بهم میگفت تو آلبوم اول هانی باهاش کار کنم.... من تازه این هفته یادم اومد زندگی چقد زود رو کرده بود به من و من چقدر کور و احمق و بیخودی ایده آل گرا بودم!من چقد احمقانه فکر می کردم وسط منظم ترین و قانون مدار ترین و درست ترین نقطه جهان زندگی می کنم و نباید کاری رو خلاف اصول و قواعدش انجام بدم و حق کشی کردم اگر از روابطم واسه دیده شدن کارام استفاده کنم و اتفاقا تنها راه جلو رفتن همین بود. من خیلی دیر فهمیدم اینو... هفته پیش که علی رو تو ارس-باران دیدم و تمام صورتم حیرت بود از اینکه اون پسر تین ایج چه طوری به همچین مرد گنده ای تبدیل شده تازه خواب از سرم پرید. وقتی من شناختمش و میدونستم منو یادش نمیاد و تو کور ترین نقطه سالن ایستا

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 12:57

صفحه بندی